تبليغاتX
عشق ابدی
ز تمام بودنی ها تو فقط از ان من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد

 

 

تو در همه جا خانه داری

در هر جا که زیبایی هست و مهربانی

هر جا که دامنی از ستاره ها هست

و صفایی که گرمی افتاب را نشانه دارد

هر جا که وسعت فراوانی از گلهای سرخ

را در خود دارد

تو در قلب من هم خانه داری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:6  توسط افسانه | 
     

 

    بیا دنیا رو قسمت کنیم

           آسمون واسه تو

                ابراش واسه من

                    دریا واسه تو

                        موجاش واسه من

                            خورشید واسه تو

                               ماه واسه من

                                          اصلا دنیا واسه تو

                                                تو واسه من فرهادم

 

       

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط افسانه | 

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگی گريه ميكنم وآرزو ميكنم كه كاش

 

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر ازگریه كم نشوم . تو مرا

 

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

 

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر،

 

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم 

 

جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

 

آسمان خوشبختی ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

 

گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط افسانه | 
      

       

       هميشه با تو

       با تو بوده ام ، هميشه و در همه جا

       با تو نفس کشيده ام ، با چشمان تو ديده ام

       مرا از تو گريزي نيست ،

       چنانکه جسم را از روح و زمين را از اسمان و درخت را از افتاب

       تو دليل من براي حيات بودي و هستي

      و چنان با این دليل زيسته ام که باور کرده ام

      علت بودن من تو هستي

      پاسخ من به اغاز و پايان زندگي اين است : « هميشه با تو »

 

            


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط افسانه | 
 

  ای سر چشمه ی محبت
 

  ای عشق واقعی

 

  چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
 

  چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
 

  بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
 

  من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

 

  تو هوای دلم را با طراوت کردی
 

  زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
 

            پس بدان دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:41  توسط افسانه | 
        

 تقدیم به عشقم فرهاد گلم . . .

   

   گفتی دوستت دارم

                                        قلبم تند تر از همیشه تپید

          لبخند زدم و باورت کردم

                                        با صدایت مرا نوازش کردی

        تپش قلبت را حس کردم

                                        مهربان و پاک بود

       در آغوشت غرق محبت شدم

                                         به تو تکیه کردم و ارام شدم

 

                             

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط افسانه | 
  مردم دیگه عاشقا رو هیچ جا با هم نمی کشن

  مجنون و لیلا رو می گن هرگز به هم نمی رسن

  همه به هم دروغ می گن آدما خیلی بد شدن

   آدما بی وفایی رو این روزا خوب بلد شدن

   اما منو تو می دونم همیشه با هم می مونیم

   من به تو ثابت می کنم ما میتونیم ما می تونیم

  قطره به دریا می رسه پاییز به یلدا می رسه

  به گوش دنیا می رسه مجنون به لیلا می رسه

  قلبتو کلبه کن برام جنونتو به رخ بکش

  من از تو رویامو می خوام

  به من نگو که سرنوشت چه جوری بازی میکنه

  بذار که افسانه بشیم این منو راضی می کنه

  تو همونی که می تونه قصه ها رو عوض کنه

  بذار که آینده از این به هم رسیدن حظ کنه

 

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط افسانه | 

ارزوی من اینست

که دو روز طولانی

در کنار تو باشم

فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست

که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی

لحظه ی تر گریه

آرزوی من اینست

نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من

در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست

هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری

مستی تو من باشم

آرزوی من اینست

تو غزال من باشی

تک ستاره ی روشن

 در خیال من باشی

آرزوی من اینست

در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم

لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست

از سفر نگویی تو

تو هم ارزویی کن

اوج آرزویی تو

آرزوی من اینست

مثل لیلی و مجنون

پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

آرزوی من اینست

زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم

تو برای من تنها  فرهاد گلم

آرزوی من اینست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط افسانه | 
باز  هم از تو می نویسم

از تو که در قلبم یگانه ای

کاش می دانستی چقدر برایم عزیزی

کاش می دانستی دیوانه وار می ستایمت

کاش می دانستی چقدر محتاج

گرفتن دستان گرم و عاشقت هستم

وقتی تو را در اغوش می گیرم

احساس می کنم مالک تمام دنیا هستم

تمام لحظه هایم پر است از

حضور گرم تو

عزیزم قلب عاشقم تا ابد از آن توست

 

            

 

فرهادم این متن رو به عشق تو نوشتم نفسم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط افسانه | 
  خدایا !

     کمکم کن تا عاشقانه ترین

     نگاه ها را در  چشمهایش بریزم

  خدایا !

     کمکم کن تا در بعد عشق او

    بهترین و شیرین ترین باشم

    به من کمک کن تا سرودن

    عشق را به هنگام طلوع افتاب

    همیشه بر لبانش جاری سازم

    و راز عشق را در گوشش سر دهم

   

 خداوندا !

         او را نگه دار که من

         به عشق او زنده ام !

 

           

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط افسانه | 

تو برام تنها ترینی

تو برام قشنگ ترینی

تو نگینی روی انگشتر قلبم

کاش می شد منو می دیدی

که برات دارم می میرم

نمی خوام بی تو بمونم

چون دیگه چیزی ندارم

کاش می شد چشای پاکت

ماه شبهای دلم بود

دیگه غصه ای ندارم

چون حالا من تو رو دارم

واسه دوست داشتن چشمات

واسه اون ناز نگاهت

به شکار شب و روزم

باشه اشکالی نداره

بذار از عشقت بسوزم

 

دوست دارم فرهادم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط افسانه | 

دارم از نگاه گرمت

 می رسم به اوج باور

باورم کن که تویی تو

همون فرصت آخر

دستای سرد غروبو باز

رو شونه هام می بینم

واسه طلوع خورشید

باز به انتظار میشینم

اما از اول قصه

اخرش رو می شه فهمید

تو باید باشی که بازم

بشه عاشقونه خندید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط افسانه | 

انگاه که نگاهت را به سوی چشمهایم

با معجزه عشق چرخاندی من صید عشق تو گشتم

و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن

 آرام به صدای قلبم گوش دادم

مهربانم ! نگاهت پلکهای مرا از حرکت باز استاد

و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد

و تو در وجود من جایگاه عظیمی

همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی

و بر بلندای خانه قلبم نشستی

و من همچون سربازی سر بر سجده

 عشق تو بودم و حال از تو فرمان میگیرم

ای مهربانم ! آغوش گرمت

 سردی تن رنجورم را خنثی می کند

و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی

و با برق نگاهت دلم را نوازش می کنی

من عطش عشق تو را در درونم

دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا

امید زنده بودن می دهد

و من اسوده که در این دنیای بزرگ

قلبی به یاد من در جسمی پر عاطفه می تپد

ای تکیه گاه ارامش بخش !

دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم

و تو با مهربانی در به رویم باز کنی

و عشق مرا پذیرا باشی

دوست دارم دست در استانت

و سر به شانه ات نهم

تا لذت عاشقی را حس کنم

بهترینم ! من هر کجا که باشم

فقط گرمی آغوش تو را خواهانم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط افسانه | 
این وبلاگ رو تقدیم میکنم به عشقم فرهاد گلم

که همه ی زندگیه منه

میخوام از اینجا به همه بگم

 که واست میمیرم فرهادم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط افسانه | 

نذار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیان و تو نباشی

دلم دق میکنه با این همه درد

تموم زندگیمو زیرو رو کن

که بی تو دلخوشی هامم گناهه

خودت باش و منو دیوانگی هام

فقط با تو دل من رو به راهه

بذار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه دیوونه باشه

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:24  توسط افسانه | 

وقتی با تو اشنا شدم

 درخت مهربانیت انقدر بلند بود که

هر چه بالا رفتم اخرش را ندیدم

معجون زیبایت انقدر شیرین بود که

هر چه نوشیدم نتوانستم تمامش کنم

و دریای عشقت انقدر وسیع بود

که هر چه شنا کردم نتوانستم اخرش را ببینم

و سر انجام در ان غرق شدم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:54  توسط افسانه |